خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

آخرین خاطرات
پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

از همون فردای روزی که از داروخونه اومدیم بیرون، گشتن به دنبال کار رو شروع کردیم. اولین مقصدمون، خیابون هفده شهریور بود. جایی که بیشتر از هر جای دیگه تبریز، توش داروخونه بود. اول خیابون ماشین رو پارک کردم و با توکل به خدا، وارد اولین داروخونه شدم...

۳ نظر ۲۵ مهر ۹۳ ، ۱۶:۵۵

داستان تفریبا از اردیبهشت ماه امسال شروع شد. درست از همون وقتی که دکتر، متوجه حاملگی همسرم شد. من و همسرم نزدیک 3 سال بود که تو داروخونه کار میکردیم. بیشتر از همه کار میکردیم و شاید کمتر از همه حقوق میگرفتیم. تا حالا نه اعتراضی به شرایطمون کرده بودیم و تقاضای حقوق پول اضافی کرده بودیم. سر ساعت مقرر تو داروخونه بودیم و تا هر ساعتی که دکتر میخواست تو داروخونه میموندیم.  تو این مدتی که تو داروخونه کار میکردیم، تونسته بودیم خیلی از مشکلات داروخونه رو رفع کنیم و نظم خاصی به کارها بخشیده بودیم. همه چیز همینطور ادامه پیدا میکرد و ما هم کم کم به این شغل عادت کرده بودیم. دکتر هم از همه چیز راضی بود. تا وقتی که دکتر فهمید که همسر من حامله است و تا چند ماه دیگه نمیتونه به کار ادامه بده... 

۴ نظر ۲۱ مهر ۹۳ ، ۱۵:۳۵

اول مهر سال 92 یعنی دقیقا یک سال پیش بود که اولین مطلبم رو تو این وبلاگ نوشتم. روزهای اول، این وبلاگ، صرفا جایی برای نوشتن خاطراتم از روزهای نسخه پیچی بود. چیزی شبیه یک دفتر خاطرات برای روزهایی که موقعیتم عوض شده و دیگه نسخه پیچ نیستم. برای به خاطر آوردن اتفاقات جالبی که تو این سالها تجربه کردم. کم کم با نظرات بسیار امید بخش خوانندگان وبلاگ، رو به رو شدم که من رو به ادامه کار و جدیت بیشتر تو نوشتن ترغیب میکرد. از طریق همین وبلاگ دوستانی رو پیدا کردم که شرایطی مشابه من دارند و با تحصیلات عالیه مشغول کار در داروخونه بودند. با بسیاری از نسخه پیچ ها و داروسازهای کشور آشنا شدم. به مرور این وبلاگ در بسیاری از وبلاگ ها و سایتهای مرتبط لینک شد و هر روز که میگذشت بر تعداد بازدید کنندگان اون اضافه میشد. تو اسفند سال گذشته با اینکه تنها شش ماه از عمر وبلاگ میگذشت، وبلاگ خاطرات نسخه پیچ تو لیست برترین وبلاگهای سال 92 قرار گرفت. وبلاگ خاطرات نسخه پیچ از یه وبلاگ خاطره نویسی به جایی برای انتقال تجربه بین همه کسانی که به نوعی با داروخونه در ارتباط بودند تبدیل شد. جایی که داروسازهای جوان میتونستند با مسائلی که ممکنه تو داروخونه پیش بیاد آشنا بشن. جایی که نسخه پیچها در اون به اظهار نظر می پرداختند و حرفهای دلشون رو میزدند. جایی شد برای کسانی که سوالات بی جوابی در ذهنشون داشتند و میتونستند به راحتی این سوالات رو اینجا مطرح کنند. جایی شد که همه میتونستند، فارغ از مسائل تخصصی و علمی در حالی که از خوندن خاطره ای با مزه لذت می بردند، چیزهایی رو هم یاد بگیرند. و گاهی هم جایی برای یه نسخه پیچ که هیچ جایی برای مطرح کردن حرفهای دلش نداشت...

۶ نظر ۰۱ مهر ۹۳ ، ۱۲:۵۹