خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۵، ۲۰:۱۶ - زی زی
    الو

مرخصی اجباری

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ب.ظ

امروز بعد از مدتها کمی وقت پیدا کردم تا به وبلاگم سری بزنم و بنویسم. از اونهایی که تو این مدت به وبلاگ سر زدن و با مطالب قبلی روبرو شدن عذر میخوام و بهشون قول میدم هر موقع که فرصتی پیدا کنم، بنویسم. و اما امروز چطور شد که این فرصت نصیب من شد...



امروز صیح طبق معمول ساعت 8 از خواب بیدار شدم. زیر کتری رو روشن کردم و یه تیکه بربری از تو فریزر برداشتم و گذاشتم تا یخش آب بشه. چند روزی هست که سرما خوردم ولی امروز احساس میکنم حالم از روزهای قبل بدتر شده. تا کتری به جوش بیاد یک ربعی شاید طول بکشه، دوباره به تخت خواب برگشتم تا یه چرتی بزنم. ولی سرفه های شدید اجازه چرت زدن رو بهم نداد. حالم خیلی بد بود. ولی چاره‌ای نداشتم و باید سر کار میرفتم. صبحونه رو که خوردم آماده شدم و ساعت حدود 9 بود که راهی داروخونه شدم. ساعت نه و نیم باید داروخونه رو باز میکردم. آخه کلیدها دست من هست و باید زودتر از بقیه بچه ها برسم تا تو این سرما بیرون نمونن. هرچند از خونه تا داروخونه ده دقیقه بیشتر راه نیست، ولی پیدا کردن جای پارک تو این منطقه از شهر واقعا کار سختی هست و نیاز به ذکاوت و مهارت خاصی داره. امروز هم از اون روزهای شلوغ بود. همه جا پر ماشین بود. چند دور خیابونهای اطراف رو چرخ زدم تا آخر سر تونستم یه جای پارک برای ماشینم پیدا کنم. هر چند از اینجا تا داروخونه باید حدود ده دقیقه‌ای رو پیاده روی کنم. ولی بازم جای شکرش باقیه. دیرم شده بود. چند دقیقه‌ای از نه و نیم گذشته بود که به داروخونه رسیدم. بچه‌های جلوی در بودن و منتظر بودن تا من برسم. سریع در رو بازم کردم و همراه بچه‌ها وارد داروخونه شدیم. هوا نسبت به چند روز قبل بهتر شده ولی من خیلی سردم بود. سریع بخاری‌ها رو روشن کردم تا داروخونه گرم بشه. ساعت از ده هم گذشته بود که دکتر رسید. معلوم بود که اون هم خیلی دنبال جای پارک گشته. طبق معمول هر روز، تا رسید دستکشهاش رو درآورد تا باهام دست بده. ولی من معذرت خواهی کردم و گفتم که سرما خوردم. هر چند از چشمهای قرمز و قیافم معلوم بود که وضعم اصلا مناسب نیست. با این حال نسخه‌ها رو سریع و پشت سر هم قیمت میزدم و رد میکردم. ساعت حدود 12 ظهر بود. هنوز حدود دو ساعت باید کار میکردم تا برای ناهار به خونه برم. داشتم دستورهای یه نسخه رو برای مریض توضیح میدادم. کارم که تموم شد دکتر رو به من کرد و گفت که شما میتونید برید. دکتر هم فهمیده بود که چقدر وضعم خرابه. زود شال و کلاه کردم و از بچه‌ها و دکتر خداحافظی کردم و اومدم خونه. تا رسیدم خونه یه قرص سرماخوردگی انداختم و دراز کشیدم. خیلی زود خوابم برده بود. حدود دو ساعتی خوابیدم. بعد بلند شدم و ناهارم رو خوردم و دوباره عازم شدم. امروز خیابون‌ها خیلی شلوغ بود. چند دقیقه از ساعت چهار گذشته بود و من تو ترافیک گیر افتاده بودم که تلفنم زنگ زد. شماره داروخونه افتاده بود. گوشی رو که برداشتم، یکی از همکارهای داروخونه بود و بی درنگ ازم پرسید که کجایی پس. داروخونه خیلی شلوغه سریع خودت رو برسون. بهش گفتم که تو ترافیک گیر کردم ولی تا چند دقیقه دیگه میرسم. بعدش گفت که زیاد عجله نکن. دکتر گفته که بهت زنگ بزنم و بگم که امروز لازم نیست بیای. بمون خونه و استراحت کن. من هم اطاعت کردم و برگشتم خونه. الان هم که در خدمت شما هستم. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید.

نظرات  (۱)

سلام  چه مرخصی دلچسبی. چقدر خوب شد بعد از مدت ها یک پست گذاشتید.
امیدوارم حالتون خوب بشه.
سعی کنید با مواد مغذی غذایی بدنتون را تقویت کنید.شما که داروخونه فعالیت می کنید فکر کنم دیگه لازم نیست برید دکتر خودتون می دونید چی بهتره بخورید:)
ان شالله که به زودی بهبود یابید.

پاسخ:
ممنون از لطفتون. سلامتی نعمت بزرگی هست که قدر اون رو تا وقتی هست نمیدونیم. 
هر چند تو داروخونه کار میکنم ولی خیلی کم دارو مصرف میکنم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">