خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۵، ۲۰:۱۶ - زی زی
    الو

نسخه پیچ پدر میشود

جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۴ ب.ظ

چند دقیقه ای به ساعت 4 مونده بود که به بیمارستان رسیدیم. بلافاصله کارهای پذیرش خانم رو شروع کردم تا شاید بتونم، سر موقع به داروخونه برسم. همسرم تو اورژانس منتظر اومدن دکتر بود و من جلوی پذیرش قدم میزدم. هر چند دقیقه یک بار به گوشی همسرم زنگ میزدم و خبر میگرفتم. ساعت از 4 گذشته بود و هنوز خبری از دکتر نبود. دیگه مطمئن بودم که نمیتونم سر موقع به داروخونه برسم...

میخواستم به داروخونه زنگ بزنم و بهشون خبر بدم که امروز دیر میتونم به داروخونه برسم ولی هیچ شماره ای از داروخونه تو گوشی نداشتم. خواستم از 118 شماره داروخونه رو بگیرم ولی بی نتیجه بود و شماره ای به نام داروخونه ثبت نشده بود. تو این فاصله، دکتر هم اومده بود و خانم رو معاینه کرده بود. قرار شد که خانم رو بستری کنن. کمی از ساعت 5 گذشته بود که از داروخونه تماس گرفتند و علت دیر کردنم رو پرسیدند. گفتم که خانم رو برای زایمان به بیمارستان آوردم و سعی میکنم هر چه سریعتر خودم رو برسونم. کارهای پذیرش همسرم رو انجام دادم و چند تا برگه که درست نمیدونستم چی هستند رو امضا کردم. همسرم رو به مادرش سپردم و باهاشون خداحافظی کردم. خیلی دوست داشتم، مثل فیلمها جلوی در اتاق عمل منتظر تولد دخترم باشم. ولی حیف که کار نسخه پیچی تعطیلی بردار نیست و مجبور بودم که خودم رو به داروخونه برسونم. نزدیک ساعت شش و نیم بود که از بیمارستان خارج شدم. توی راه مدام برای سلامتی همسر و دخترم آیت الکرسی میخوندم. از اینکه تو این موقعیت حساس کنارشون نبودم خیلی ناراحت بودم. خیابون ها خیلی شلوغ بود و رسیدنم به داروخونه یک ساعتی طول کشید. وقتی وارد داروخونه شدم، همه بهم تبریک گفتن و ازم شیرینی خواستن. گفتم هنوز  دخترم به دنیا نیومده. داروخونه نسبتا شلوغ بود. تا رسیدم شروع به کار کردم ولی همش فکرم مشغول بود. موقعی که نسخه نبود، تو داروخونه قدم میزدم. هر چند دقیقه یکبار هم به گوشی همسرم زنگ میزدم. ولی کسی جواب نمیداد. ساعت کمی از 8 گذشته بود که مادر زنگ زد و خبر خوش رو داد. من پدر شده بودم...

نظرات  (۱۶)

خیلی خیلی مبارکه! امیدوارم زیر ساله مادر و پدرش 120 ساله بشه. 
پاسخ:
ممنونم از لطفتون. من هم امیدوارم شما هم همیشه در کنار خانوادتون شاد و خرم باشید.
سلام همه خاطراتتون رو خوندم جالب بود قلمتون هم خوبه
تبریک برا پدر شدنتون ایشالا زیر سایه خداوند و پدر و مادرش روز به روز شاهد رشدش باشین. دختر شما 20 روز از پسر من کوچولتره
پاسخ:
سلام... ممنون از لطفتون. خوشحالم که مطالب وبلاگ مورد توجه شما قرار گرفته. امیدوارم پسر کوچولوی شما هم براتون عامل خیر و برکت برای زندگیتون باشه.
آخی! قدمش مبارک باشه ایشالا. خودتون نازشو بکشید ایشالا.
پاسخ:
خیلی ممنونم از لطفتون. امیدوارم شما هم همیشه سلامت و شادکام باشید.
۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۸:۰۴ فاطمه سادات
سلام.
مبارک باشه،زیر سایه پدر و مادر بزرگ شه...
پاسخ:
سلام. ممنون از لطفتون.
پایدار باشید.

الهی.... قدمش براتون مبارک باشه و سایه تون بالا سرش... یک عمری عزت و سربلندی و شادیش رو ببینید.

پس یه دختر آذری... عین خواهر من

پاسخ:
ممنون از لطفتون. امیدورام بتونم پدر خوبی براش باشم طوری که بتونه همیشه به پدرش افتخار کنه. 
۱۴ آذر ۹۳ ، ۱۳:۳۷ علیرضا منگلی
جالب بود

در کل وبلاگ خیلی توپی داری

خیلی برام جالبه کارشناس ارشد ریاضی تو داروخونه کار میکنه
پاسخ:
ممنون از لطفتون.
متاسفانه آدمهایی مثل من تو این جامعه کم نیستند. یه بار سوار تاکسی شده بودم اتفاقی سر صحبت باز شد، فهمیدم که راننده تاکسی فوق لیسانس شیمی داره!
مرسی بهرحال دختر خیلی قدمش پر برکته منتظر باشید از در و دیوار خدا براتون برکت ببارونه
پاسخ:
بله. همینطوره. البته باید به دنبال برکت خداوند هم رفت. و با نشستن و منتظر برکت پروردگار بودن، مشکلی حل نخواهد شد.
سربلند باشید.
آوو الان فهمیدم تبریک..شما پدر شدید
پاسخ:
بله دیگه. آفرین به این هوش و استعداد.
مطمعن باشین ناراحت نمیشه:-)
میدونه که برای راحتیو آسایشش مجبورین کار کنین
و اگه نمیرفتین ممکن بود اخراجتون میکردن
درک تون میکنه وقتی بزرگ شد
پاسخ:
لحظه تولد فرزند، خیلی لحظه با شکوهی هست. سالها منتظر این لحظه بودم. هیچوقت فکر نمیکردم تو این لحظه با شکوه مجبور باشم جای دیگه ای باشم و از طریق تلفن از تولد فرزندم خبر دار بشم. امیدوارم همونطور که فرمودید دخترم منو درک کنه و به پدرش که برای آسایش خانواده حاضره هر نوع سختی رو متحمل بشه، افتخار کنه.
آخی یه عالمه تبریک:-) 

آقا تبریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک.........
پاسخ:
ممنونم علی جان.
۰۹ آذر ۹۳ ، ۱۱:۵۰ امیرحسین خوشدل
قدم نو رسیده واقعا مبارک
ایشالله که با ورودش زندگیتون پر از برکت و شادی و روزای قشنگ بشه
دختر دار شدی دوست من یه طرفدار دیگه بهت تو این دنیا اضافه شد ، البته بهترین طرفدارته توی زندگی
امیدوارم همیشه سایت بالاسرش باشه و زندگی خوبی داشته باشین خونوادگی :)
خط آخر نوشتت یکی از بهترین دستنوشته های نسخه پیچ بود بنظرم.
عالی بود
پاسخ:
ممنون دوست عزیز... با ورود دخترم به زندگی بیش از پیش به زندگی امیدوار شدم. دخترها همیشه طرفدار بابا هستند. امیدوارم بتونم پدر خوبی برای دختر نازم باشم طوری که همیشه به باباش افتخار کنه.

پاینده باشی دوست من.
سلام
مبار باشه
اقا اون نظرای منو خوندید ؟!!
اگر پاسخ بدید ممنون میشم یا تو کامنتاتون یا بصورت ایمیل
ممنون
پاسخ:
سلام دوست عزیز. ممنون از لطف شما.
نظرهای شما دیشب خوندم و همون لحظه هم براشون پاسخ نوشتم. برای دیدن متن پاسخ به پست قبلی (تاریخ مخدوش) مراجعه کنید.
پایدار باشید.
به به دخترم که هست
باید حس خوبی داشته باشید الان
دخترا خیلی بابایی هستن و دوست دار پدر:-D

تبریک میگم
ایشالله قدمش خیر باشه و پربرکت:)

"ساعت کمی از 8 گذشته بود که مادر زنگ زد و خبر خوش رو داد. من پدر شده بودم..."

این جمله خیلی خیلی زیبا بود
اشک شوق تو چشای خواننده جمع میکرد
پاسخ:
بله همینطوره. دخترها خیلی باباشون رو دوست دارند. امیدوارم وقتی دخترم بزرگ شد از دست باباش که نتونسته لحظه تولدش کنارش باشه ناراحت نباشه و بدونه که بابایی هر جایی که باشه دلش پیش دخترش هست.

تبریک

پاسخ:
ممنون.
خیلی خیلی تبریک میگم 
انشاالله به سلامتی 
خداوند سایه شما رو یک عمر بالای سرش نگه بداره 
پاسخ:
خیلی ممنون دوست عزیز.
پایدار باشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">