خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۵، ۲۰:۱۶ - زی زی
    الو

اگر بار گران بوددیم، رفتیم...

دوشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۳، ۰۳:۳۵ ب.ظ

داستان تفریبا از اردیبهشت ماه امسال شروع شد. درست از همون وقتی که دکتر، متوجه حاملگی همسرم شد. من و همسرم نزدیک 3 سال بود که تو داروخونه کار میکردیم. بیشتر از همه کار میکردیم و شاید کمتر از همه حقوق میگرفتیم. تا حالا نه اعتراضی به شرایطمون کرده بودیم و تقاضای حقوق پول اضافی کرده بودیم. سر ساعت مقرر تو داروخونه بودیم و تا هر ساعتی که دکتر میخواست تو داروخونه میموندیم.  تو این مدتی که تو داروخونه کار میکردیم، تونسته بودیم خیلی از مشکلات داروخونه رو رفع کنیم و نظم خاصی به کارها بخشیده بودیم. همه چیز همینطور ادامه پیدا میکرد و ما هم کم کم به این شغل عادت کرده بودیم. دکتر هم از همه چیز راضی بود. تا وقتی که دکتر فهمید که همسر من حامله است و تا چند ماه دیگه نمیتونه به کار ادامه بده... 

استرس سراسر وجود دکتر رو گرفت. اولین اقدام دکتر آموزش کارهای ما به سایر پرسنل بود. ولی خیلی زود متوجه شد که اونها ظرفیت جایگزینی ما رو ندارند. اقدام بعدی دکتر اضافه کردن یه کامپیوتر جدید بود. قبل از اون من و همسرم با دو کامپیوتر موجود قیمت همه نسخه رو میزدیم. دکتر به بهانه اینکه دوست داره فشار کاری روی ما کمتر بشه یه کامپیوتر جدید خرید. چند روز بعد یه پرسنل جدید گرفت و اون رو پشت کامپیوتر نشوند و از ما خواست تا همه چیز رو خوب بهش یاد بدیم. ما هم تا اونجایی که از دستمون بر میومد این کار رو کردیم. در حدود یک ماه اون فرد میتونست کم کم نسخه رو وارد کامپیوتر کنه. پرسنل جدید هر چه بیشتر یاد میگرفت، رفتار دکتر با من و همسرم بدتر میشد. تا جایی که سه ماه پیش از داروخونه زدیم بیرون. یک روز بعد، تازه دکتر فهمیده بود که هنوز به ما احتیاج داره و داروخونه بدون ما قابل اداره کردن نیست. با من تماس گرفت و با خواهش و تمنا و عذر خواهی ما رو دوباره به داروخونه برگردوند. ما هم بدون هیچگونه پیش شرط با این تصور که دکتر از رفتارش پشیمون شده بعد از سه روز به داروخونه برگشتیم. تو اون سه روزی که ما نبودیم خیلی مشکل پیش اومده بود. نسخه های تاریخ گذشته، بدون تائید، قلم خورده و بدون اعتبار حد و حساب نداشت. شاید فقط تو اون سه روز دکتر بیش از 10 میلیون ضرر کرده بود. کم کم دلیل اونهمه اصرار دکتر رو برای بازگشتمون رو فهمیدیم. دکتر فهمیده بود که حذف کردن ما هنوز ممکن نیست. اون اوایل رفتار دکتر خوب بود. تو این مدت دکتر چند نفر به پرسنل داروخونه اضافه کرد. هر روز داروخونه شلوغ و شلوغتر میشد. برخوردها بین پرسنل افزایش پیدا کرده بود. همه به نوعی میخواستند زیر آب بقیه رو بزنن تا شاید جا برای خودشون کمی بیشتر بشه. جو داروخونه هر روز بیشتر از روز قبل غیر قابل تحملتر میشد. هر چی تعداد پرسنل بیشتر میشد، رفتار دکتر با ما بدتر و بدتر میشد. دکتر دوست داشت، انحصار کار قیمت زدن دست ما نباشه. دکتر کم کم به این نتیجه رسیده بود که دیگه نیازی به حضور ما نداره. روزهای آخر شهریور بود که دکتر از همسرم پرسید که تا کی میتونید به کار ادامه بدید. همسرم هم گفته بود که تا جایی که توان داره دوست داره تو داروخونه باشه و کار کنه. رفتار دکتر بعد از اون حرف بدتر از قبل شد. شاید انتظار داشت که همسرم زودتر از اینها بخواد از داروخونه بره. البته اگه خیلی راحت این مسئله رو عنوان میکرد، حتما ما هم استقبال میکردیم. ولی بدون اینکه چیزی در این مورد بگه، رفتارش رو بدتر کرده بود. رفتارش همینطور ادامه داشت تا روز اول مهر. اون روز مثل همیشه وارد داروخونه شدیم. هر موقع که من و همسرم وارد داروخونه میشدیم، دکتر از جاش بلند میشد و با من دست میداد. هر چند که این اواخر نصف و نیمه بلند میشد. ولی اون روز اصلا از جاش بلند نشد و دست نداد. حتی جواب سلامون رو هم نداد. رفتار بدش کل اون روز ادامه پیدا کرد. همسرم خواست تا مثل دفعه قبل داروخونه رو ترک کنیم. ولی من قبول نکردم و گفتم تا آخر وقت صبر کنه. ساعت حدود 10 شده بود. داروخونه آروم بود. همسرم از دکتر پرسید که آقای دکتر میشه برنامتون رو بگید. دکتر با لحنی عصبانی جواب داد چه برنامه ای خانم. همسرم به دکتر گفت که اگه من گفتم تا آخر آبان میام، فقط به خاطر این بود که کار داروخونه لنگ نمونه وگرنه دوست ندارم با این شرایط کار کنم. دکتر گفت مگه من حرفی زدم که اینطور میگید. خانم گفت که ما هیچ اصراری به ادامه کار نداریم و اگه دوست ندارید ما باشیم خیلی راحت میتونید اینو به ما بگید. دکتر گفت که ما هیچ کس رو مجبور به کار نمیکنیم، شما هم اگه دوست ندارید میتونید برید. و ما رفتیم.


این داستان ادامه دارد...

نظرات  (۴)

۲۵ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۲ مهدی جاویدی
امکان نداره این شروع یک شانس بزرگ کاری و وسعت روزیتون نباشه. تبریک میگم بهتون
پاسخ:
حتما همینطوره که میفرمائید. فقط باید صبر کرد و دید که خدا چه نقشه ای برامون کشیده. روزی ما با اومدن یه نفر جدید قراره بیشتر بشه. اون داروخونه ظرفیت این روزی رو نداشت و قراره روزی ما از جایی که ظرفیت بیشتری داره تامین بشه.
موفق باشید دوست عزیز.
عجب آدم عوضییییی!
دکتر رو میگم
بدم میاد از ین آدما که از آدم سو استفاده میکنن...
امیدوارم یه شغل خیلی عالی پیدا کنین و قدم نینی کوچولو تون هم براتون خوب باشه:))
پاسخ:
چیزی که مسلم هست اینه که این جریانات حتما به نفع ما و به ضرر دکتر خواهد بود. شنیدم الان به جای ما دو نفر شش نفر آدم جدید آورده ولی بازم نمیتونه داروخونه رو اداره کنه. شاید الان کم کم بفهمه که ما با چه ظرفیتی اونجا داشتیم کار میکردیم. البته شاید هم نفهمه! یا جرات فهمیدن رو نداشته باشه!
۲۲ مهر ۹۳ ، ۱۹:۴۵ امیرحسین خوشدل
عجب درامی شده داستان این دکتر ، تکلیفش با خودش معلوم نیست...
پاسخ:
بله همینطوره. حالا من سعی کردم مطلب رو خیلی خلاصه عرض کنم تا در حوصله وبلاگ باشه.
چه دکتر ... ای  بودن
برگشت شما رو هم اصلن نمی پسندم
پاسخ:
متاسفانه وضع نا به سامان اشتغال در کشور و تقاضای زیاد برای کار باعث این مسائل شده. ولی این اصلا عادلانه نیست. به هیچ وجه قصد بازگشت به اونجا رو نداریم. چون اگه برگردیم با این تصور که سر ما به سنگ خورده وضعیت بیشتر از قبل نا مطلوب خواهد شد و جرات دکتر برای بدرفتاری بیشتر میشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">