خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۵، ۲۰:۱۶ - زی زی
    الو

داستان یک نسخه پیچ

يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۰ ب.ظ

چند روز پیش بود که توی یکی از پیامهای خصوصی که برام گذاشته بودن، یکی از نسخه پیچ‌ها داستان نسخه پیچ شدنش رو برام فرستاده بود. داستانی که بی شباهت به داستان من نبود. یک تحصیل کرده دانشگاهی که مجبور شده بود توی یکی از داروخانه‌ها نسخه پیچی کنه. حرفهای این دوستمون که توی این پیام نوشته بود بسیار دلنشین و در عین حال دردناک بود. حیفم اومد که تنها خواننده‌ی این متن دلنشین من باشم و از ایشون خواستم که در صورتی که رضایت داشته باشن، این داستان رو توی وبلاگ انتشار بدم. متنی که توی ادامه مطلب می‌خونید عینا نوشته شده‌ی ایشون هست. فقط بعضی از اسمهای خاص به درخواست خودشون عوض شدن...


اول بگم منم مثل شما ریاضی خوندم.کارشناسی ریاضی محض.اونم از یکی بهترین دانشگاههای سراسری تهران.یک ساله که درسم تموم شده. امسالم کنکور ارشد دادم که با توجه به رتبم به احتمال زیاد تو یکی از همین سراسری های تهران قبول بشم.تو دوران دانشجویی با یکی از همکلاسیام آشنا شدیم و قصد ازدواج داشتیم.اما مثل همیشه داستان تکراری دانشجوی عاشق و بی پول.با هم قرار گذاشته بودیم که بعد از اتمام لیسانس حتما به خواستگاریش برم.اما یه جای کار میلنگید.اونم بیکاری من بود.چهار ترم مونده بود درسمون تموم بشه و من تو تمام این مدت دنبال یه کار حتی موقت میگشتم.اما هر چی بیشتر میگشتم انگار کار از من دورتر میشد.البته اینم بگم که هم من و هم اون دختر که حالا همسر منه تو دوران دانشجویی تدریس خصوصی داشتیم ولی همونطور که خودتونم احتمالا تجربشو داشتین تدریس خصوصی به هیچوجه نمیتونه پشتوانه محکمی واسه شروع یه زندگی باشه.به هر حال علاقه اول من واسه کار،تدریس تو یه مدرسه بود.که هیچوقتم ممکن نشد.ترم آخر بودیم که داشت کم کم همه چی تموم میشد و من با اتمام درسمون باید به قول خودم عمل میکردم و به خواستگاری دختر مورد علاقم میرفتم که دو سال به خاطر من صبر کرده بود.اما همچنان بیکار بودم.تو ایام تعطیلات عید پارسال بود که یه روز برادر بزرگترم بهم گفت دوست داری تو داروخونه کار کنی از ساعت 5 تا 1 شب؟ میدونستم یه دوست قدیمی داره که پدرش داروخانه شبانه روزی داره.منم از خدا خواسته گفتم که حتما.با کلی ذوق و شوق.خلاصه قرار شد من از بعد عید اونجا مشغول به کار بشم.هزار بار خدا رو شکر کردم که حالا تو این موقعیت که خیلی به کار احتیاج دارم،این کارو سر راهم قرار داد.هرچند که شغل مورد علاقم از اول تدریس بود و هنوزم هست.ولی تو اون شرایط داشتن یه کار با حقوق ثابت واسم تو اولویت بود.خلاصه از بعد عید ما یه روز با برادر بزرگتر خدمت حاج آقا (صاحب داروخانه و پدر دوست برادرم) شرفیاب شدیم.البته با تعیین وقت قبلی.وقتی که رسیدیم حاج آقا در حال نماز خوندن بود.صوت قشنگ حمد و قل هوالله ش هنوز تو گوشمه.با خودم گفتم لابد خیلی باید آدم نیکی باشه که با اینهمه درآمد خدا رو فراموش نکرده و انقدر با خضوع و خشوع نماز میخونه.در عین حال توی این مدت داشتم دارو ها رو ورانداز میکردم.به نظرم اونهمه حجم و تنوع دارو جالب بود.با سواد انگلیسی و فرانسه دست و پا شکسته ای که دارم روی دارو های خارجی اطرافمونو رو میخوندم.تو همین حال و هوا بودم که حاج آقا که از نماز فارغ شده بود وارد شد.سلام علیکی کردیم.اولین چیزی که ازم پرسید راجع به درس و وضعیت خدمتم و فاصله خونه تا داروخانه و سابقه کاریم بود.گفتم که ترم آخرم و درسم تا دو ماه دیگه تمومه.سربازیم قصد ندارم الان برم چون میخام ارشد بخونم.مسیر خونه تا اونجا رو هم یه جوری میرم و میام.گفت باشه از فردا بیا مشغول شو.شب از خوشحالی خوابم نمیبرد.این کار باعث میشد بتونم برم خواستگاری و بگم کار من فلانه.جفتمون خوشحال بودیم.واسه آیندمون برنامه میریختیم.منتها چیزی که منو نگران کرده بود این بود که اون روز اصلا راجع به میزان حقوق و بیمه و این چیزا صحبتی نشد.برادرم بهم اطمینان خاطر داد که نگران نباشم.حاج آقا چهل ساله که تو اون محل شناخته شدست و تا حالا همه ازش راضی بودن و حق کسی رو ضایع نمیکنه و از این حرفا.به هر حال فردای اون روز وارد داروخانه شدم.پرسنل اون شیفت داروخانه رو یه کارگر پیرمرد افغانی و یه نسخه پیچ میانسال و یه مرد میانسالتر که مسئول آرایشی و بهداشتی بود تشکیل میدادن.البته به همراه خودش و یه مسئول فنی بیکار که فقط داشت سیگار میکشید و تلویزیون میدید.به محض ورود تمام اونا دورمو گرفتن و استقبال خوبی ازم کردن.از تحصیلاتم پرسیدن و این که حیف منه که با این تحصیلات وارد این کار بشم و این حرفا.یه کم وایسادم کنار دست آقا جواد نسخه پیچ ماهر داروخانه که با کار آشنا بشم.داشتم به زور روی نسخه ها رو نصفه نیمه میخوندم که یه دفعه حاج آقا از پشت سرم داد زد که کی بهت اجازه داد اینجا وایسی؟!من که حسابی جا خورده بودم و اصلا انتظار چنین برخوردی رو اونم جلوی اونهمه آدم نداشتم با گونه های از خجالت سرخ شده گفتم ببخشید میخواستم با کار آشنا بشم.گفت اگه میخوای کارو یاد بگیری برو اون داروهای تو اون کارتن رو بردار تو قفسش بچین.باید یه مدت فقط دارو بچینی تا دارو ها رو بشناسی.گفتم چشم حاج آقا.اون اولین چشمی بود که ناخودآگاه گفتم و هنوزم این "چشم حاج آقا" گفتنم ادامه داره و واسم یه عادت شده.شروع کردم به چیدن ژلوفن ها تو قفسش.به خودم دلداری میدادم که لابد میخواد من کارو اصولی یاد بگیرم که اینجوری با جدیت حرف میزنه.نفهمیدم اون شب تا ساعت یک چجوری گذشت.فقط آخر وقت دیدم که کلی دارو که رو زمین بوده رو تو قفسه ها جا دادم.پام حسابی درد گرفته بود.اونم واسه من که تا حالا کاری جز تدریس خصوصی نکرده بودم خیلی سنگین بود.به خودم گفتم اگه هر چقدرم سخت باشه باید به این کار عادت کنم.چون راه رسیدن من به دختر مورد علاقم از اینجا میگذره.یک ماهی از کارم تو داروخانه گذشت و من تو این مدت کم کم سعی میکردم با کمک آقا جواد نسخه خوندنم یاد بگیرم.البته یواشکی و دور از چشم حاج آقا. کم کم به واسطه چیدن داروها جای اونها رو هم یاد خوب یاد گرفتم.شبا که میرسیدم خونه نمیفهمیدم از خستگی کی خوابم میبره.منتظر گرفتن اولین حقوقم بودم.ماه دوم هم به همین منوال گذشت.نا گفته نماند که تو این مدت همون اولین رفتار حاج آقا با من ادمه پیدا کرد.چپ و راست به همه چیزم گیر میداد.چرا قفسه ها رو دستمال نمیکشی؟ چرا دارو ها انقدر به هم ریخته ان؟جالب این بود که قفسه ها رو مدام پسر های خودش به هم میرختن و از من انتظار داشت هر روز مرتبشون کنم.منم این کارو میکردم اما بازم غر میزد.از تعطیلی هم که اصلا خبری نبود.ماه دوم هم تموم شد.امتحانای آخرین ترمم شروع شد و روزا میخوندم تا این چند تا درسم پاس کنم.روزای سختی بود.همه چی به هم گره خورده بود.از یه طرف درسم داشت تموم میشد و باید بلافاصله میرفتم خواستگاری.از یه طرف وقت کافی واسه خوندن امتحانا رو نداشتم.از طرف دیگه هنوز وضعیت حقوق و تعطیلی و بیمه و ... رو هوا بود.استرس داشت منو دیوونه میکرد.خلاصه ماه سوم هم گذشت.امتحانامونو دادیم و به هر ضرب و زوری شده پاسشون کردم.تو این مدت بالاخره خواستگاری هم رفتم.بعد از سه ماه قرار شد بالاخره یه روز رودرواسی رو کنار بزارم و با حاج آقا راجع به همه چی صحبت کنم.گفتش باشه یه روز دیگه.بعد اصرار مجدد من بالاخره با کلی کش و قوس حاضر شد واسه سه ماه کار من فقط دو میلیون و صد هزار تومن بده!!!یعنی ماهی هفتصد تومن.بدون بیمه.گفت بیمه هم به دلایلی میره واسه آخر سال 93.خلاصه این که با تمام این مشکلات تو شهریور ماه با همسرم ازدواج کردیم و تا الان تو دوران عقدیم.تو این مدت با تمام دلمشغولی هام و وضعیت بدم و وقت کمم تونستم واسه کنکور ارشدم بخونم و رتبه خوبی بیارم.اما تو این یک سال من هنوز همون قفسه چینم.با وجود این که نسخه خوندنو کاملا یاد گرفتم و حتی به اذعان بقیه یه نسخه رو خیلی سریعتر از همه میتونم بخونم و حاضر کنمش اما هنوز باید دارو بچینم و شامپو و مسواک دست مردم بدم.پسر بزرگش که تو هند داروسازی میخوند چند ماهیه که درسش تموم شده برگشته ایران و میاد تو همون شیفت من به عنوان مسئول فنی.به نظرم از بقیه پسراش منطقی تره.چند شب پیش مشکلاتمو بهش گفتم.این که دو ماه یا سه ماه یه بار از باباشون حقوق میگیرم.وضعیت بیمم.همه رو قبول کرد و گفت با بابام صحبت میکنم.امشب بازم با کلی کش و قوس بالاخره باباش حقوق سه ماه گذشتمو داد.دو میلیون و چهارصد هزار تومن.یعنی امسال حقوقمو صد تومن زیاد کرده!واقعا نمیدونم چیکار کنم.من و خانومم از اول تصمیم گرفتیم به جای عروسی خونه بخریم و واسه همینم پنجاه تومن وام گرفتیم و ماهی هشتصد تومن فقط قسطش میشه.الان نمیدونم با این هشتصد تومن حقوقی که اونم دو سه ماه یه بار بهم میده چجوری میتونم از پس این قسط سنگین و هزینه های زندگی بر بیام.همسرمم تو این مدت واسه این که کمک من باشه همش دنبال کار میگرده.اما هیچ مدرسه ای پیدا نکرده هنوز.خیلی افسرده شدیم جفتمون.خیلی روزای بدی دارم.دوران عقد هر کسی باید خاطره انگیز ترین روزای عمرش باشه اما واسه ما به خاطر همین مسائل داره بدترین روزامون میشه.این همه سرتون رو درد آوردم فقط واسه این که یه کم آروم بشم.گفتم شاید شما درد منو بفهمید.بازم به خاطر پر حرفیم ازتون معذرت میخام.احساس میکنم تو زندان داروخانه گیر افتادم و حالا حالا هم راه فرار ندارم.


نظرات  (۲۷)

سلام
وضع تو خوبه ماه اول هفتصد بهت حقوق میده من
چهار ماه اول مفتی بود
بعد از کلی حرف و حدیث ماهی پونصدش کرد
الانم بعد دو سال ماهی هفتصد میگیرم
نسخه پیچ اصلیشم هستم، ماهی 6 ،7 هزار نسخه هم مفتی براش ثبت سیستم میکنم
انبارش و درخواست داروییشم با منه
برو خدا رو شکر کن
پاسخ:
متاسفانه روز به روز وضعیت کسانی که به این شغل مشغول هستن بدتر و بدتر میشه. یه کاری باید کرد. یه اتحادیه ای موسسه ای چیزی باید باشه که از حقوق این افراد دفاع کنه. البته تقصیر خودمون هم هست.
سلام امیدوارم همیشه شاد و پر انرژی باشید..

من نزدیک دوماهی میشه که وارد داروخونه ای شدم که تا قبل از ورودم هیچ چیزی از اختصارات دارویی و خود دارو نمیدونستم ولی با کمک دوستان وتلاشهای خودم توی یکی دوماه راه افتادم و میتونم نسخه رو بخونم و توی سیستم ثبتشون کنم
اما خیلی دوست دارم که دستور داروها رو هم بتونم بخونم و  دستور نسخه ی دارو رو هم خودم بزنم
هیچ کلاسی هم نرفته بودم.
اگه برنامه ی خوبی سراغ دارید برای یادگیری این اختصارات و یا حتی اگه میتونید اختصارات دستورات دارویی رو برام بنویسید و عکسشو واسم بفرستید یه دنیا ممنون میشم
خیلی سایت خوبی دارید
و خیلی لذت بردم
موفق باشید
پاسخ:
یاد گرفتن نوشتن دستور داروها کار زیاد دشواری نیست و با کمک دوستان به راحتی میتونید اونها رو یاد بگیرید. چند تا هم جروف اختصاری مثل bid یا TID هست که به راحتی میتونید یاد بگیرید. 
۲۹ آبان ۹۴ ، ۰۰:۱۳ خاتون بانو
سلام 
وای خیلی ناراحت کننده بود. و البته از این که ایشون همت دارن و در حال تلاش هستند بسیار خوشحالم.
ان شاءالله بزودی برن سر کار مورد علاقه خودشون و این قدر اذیت نشن.
راستی آزمون استخدامی های بانک ها را شرکت کنید یا برید توی اداره ها برای امور مالیشون . 
بنظرم کارشناس ارشد ریاضی بازار کار بدی نداره . فقط توی شرکت ها زیاد سرک بکشید شاید بتونید شغل درخوری پیدا کنید. 
البته این حرف هایی که گفتم را به ایشون هم بگید ان شاءالله از این وضعیت ناراحت کننده بزودی خلاص بشن. 
البته شغل الان شما هم جذاب هست. من خودم که خیلی دوسش دارم :) 

پاسخ:
متاسفانه این داستان بسیاری از جوون های این مملکت هست. جوونهایی که با تحصیلات عالیه مجبورن توی شغلهای نا مرتبط کار کنن و انرژی روزهای جوونی خودشون رو اینطوری صرف کنن. انشااله که حل میشه. مطمئن باشی راه هایی که فرمودید رو بارها و بارها من و سایرین امتحان کردیم ولی نمیشه. این چیزها پارتی میخواد...
سلام یه توصیه داشتم به نظرم آدم هرجایی که زندگی میکنه حداقل باید خوب شرایط جامعه اطرافشو درک کنه. الان تقریبا هرکسی هر رشته ای که بخواد میتونه بخونه و لیسانس ویا ارشد خوندن دیگه امتیاز خاصی نیست. این وظیفه خود ماست که قبل از اینکه وارد رشته ای بشیم خوب بازار کارشو بسنجم .مثل اینکه من الکی وارد یه جاده بشم و هی به بقیه غر بزنم که چرا به مقصد نمیرسم. در صورتی که خودم مسیرو اشتباه انتخاب کردم. متاسفانه تحصیلات بالا فقط برای یک عده توقع به وجود میاره. من از لفظ اینکه فلان کار در حد من نیست خیلی بدم میاد. همین تکیه کلامه که باعث عقب افتادگی ما شده. من دندونپزشکم وشاید تو کارم موقعیت هایی پیش بیاد که واسه خیلیا مشمئز کننده باشه منم خیلی وقتا از پا درد وکمر درد خوابم نمیبره خیلی وقتا مجبورم خطرات درمان بیمار مبتلا به ایدز و هپاتیت رو قبول کنم بیمار خانم میاد طبق آخرین مد روز ولی پای دندوناش به جای جرم دیگه سنگ گچ میبینی بعد نیم ساعت جرم گیری برای پرداخت هزینه اش که شاید کمتر از یه کوتاهی موی ساده باشه باید دستیارم کلی چونه بزنه این رو گفتم تا بگم هر کاری سختی داره فکر کنم فقط مردنه که اسونه. درک نمیکنم که همینایی که تو ایران این تکیه کلامو دارن چطور وقتی وارد یه کشور پیشرفته میشن حاضرن خیلی کارهارو با کمال میل انجام بدن . البته من این پستو خطاب به یکسری از خواننده های وبلاگتون نوشتم اگر کسی از صحبت من ناراحت شد عذر میخوام .جناب نسخه پیچ وبلاگتون خیلی عالیه ولی شخصیتتون خیلی عالیتر.من مطمئنم که شما انسان موفقی میشید .
پاسخ:
سلام. بسیار ممنون دوست عزیز. مطالبی که اشاره فرمودید قابل تامل هستند. موفق باشید.
به نظرم بهتره سعی کنن جای دیگه ام دنبال کار برن به عنوان نسخه پیچ
شاید شرایط بهتر پیدا شد
به هر حال از انسان حرکت از خدا برکت
پاسخ:
البته معلوم نیست که جای دیگه شرایط بهتری داشته باشه...هر جایی مشکلات خاص خودش رو داره.
نه اصلا بحث این که فکر کنم وای چه قد من جان فشانم یا چه قد دختررو دوس داشتم نیست بحث اینه که مگه چقدر میخوایم زندگی کنیم؟ حالا اینقدر هم عذاب بکشیم. که چی؟ که عاشقشم؟ یعنی اون دختره با خیلی از دخترای دیگه فرقی میکنه؟ یا من با پسرای دیگه خیلی فرقی می کنم؟ شاید خوب نتونم منظورم رو برسونم ولی همه آدمیم. خیلی هامونم آدم های بدی نیستیم اگر خوب نباشیم. جنس مخالفمونم همین طور. شاید زیاد باشن آدمایی که ما بتونیم ازشون خوشمون بیاد ولی فرصت بهشون ندادیم یا فرصت نشده که این اتفاق بیفته. شاید از اول اشتباه انتخاب کردیم. شاید لا اقل یکی از ما دو تا بتونه راحت زندگی کنه. سخته. باور کن آسون نیست گفتن اینا. من هنوزم دوسش دارم و هنوزم دلتنگشم ولی شاید شاید یه فرجی بشه تو زندگی اون
پاسخ:
به نظر من زندگی چیزی نیست جز مجموعه ای از سختی ها و گاهی خوشی ها نیست. حالا شاید سهم یکی از سختیها کمی بیشتر باشه. ولی لذت واقعی تو اینه که آدمها در کنار هم بتونن این سختی‌ها پشت سر بگذارن و با هم باشن. به عشق اونی میتونی مطمئن باشی که زمان بی چیزی و بی پولی کنارت هست. 
منم تقریباً تجربه مشابهی داشتم ولی با دختر مورد علاقم بهم زدم.
بهتره این ریختی.
شاید یه شوهر پولدار پیدا کرد و خوشبخت شد.
می دونی بعضی وقتا فشار اینقد به آدم میاد که آدم از خودش بدش میاد. حالا فرض کن زن بگیری. هر کاری کردم دلم نیومد زندگی اونم خراب کنم. واقعا دلتنگشم.
پاسخ:
به نظر من کار درستی نکردید. میدونم فکر میکنید که این نهایت دوست داشتن هست که حاضر شدید برای خوشبختی طرف مقابل از عشقتون بگذرید. ولی به نظر من عشقتون واقعی نبوده که به خاطر سختی زندگی اونو ول کردید.
سلام واقعا نمیدونم چی باید گفت لیسانس گرافیک دارم. ولی حتما خندتون میگیره رفتم سراغ کار دی جی. هر روز از خدا میخام دیگه بیدار نشم یه پولی جم کرده بودم که سرمایه گذاری کردم تو پدیده شاندیز اونم خوردن عجب دنیای مسخره ای
پاسخ:
واقعا دنیای بی رحمی شده...
منم فوق لیسانسم و بیکارم
سه ساله در به دره کارم

متاسفانه به خاطر پدر مادر پیر و مریض نمیتونم برم تهران یا شهر بزرگ
واقعیتش که ماه های اول و سالهای اول فقط خودم رو فحش میدادم که چرا یا معدل 18 و نیم
چرا اون همه شبهای پر استرس امتحان

چرا اون همه پروژه های وحشتناک

چرا اون همه تحقیق ها و فعالیت های شب و روز

به خدا 3 نمره 3 نمره از پروژه و سمینار و  امتحان میان ترم و پاین ترم و کبی و عملی و آزمایشگاهی نمره میگرفتیم تا جمعش بشه 20
یعنی که برا یک امتحان یکبار سره جلسه نرفتیم و دق کردیم تا نمره ها با هم جمع شد و بارها امتحان گذروندیم تا سر جمعشون بشه 20 حالا از بیست مثلا ما چند نمره شو بگیریم یا نگیریم

خدا شاهده دوره ارشد موهام شروع کرد به سفید شدن

هی دویدم و دویدم دنبال کار به هیچ جا نرسیدم

حالم به هم خورد از بس دوران دانشحویی و حالا دختر نجیب و خطا نکرده ای بودم

حالا دیگه دارم از بی کاری و افسردگی اعتقاداتم رو و همین یه ذره خدا دوست داشتنم رو از دست میدم
حالا صبح و شب خودم رو لعنت میکنم که تو این کشور درس خوندم و زحمت کشیدم و حتی سبزی فروش هم نشدم


سرمایه ندارم

...

راستش دیگه دارم یکسال اخیر رهبر و رئیس جمهور رو لعنت میکنم

لعنت میکنم که به فکر ما نیستن
فقط پا تو کفش سوریه و اینا کردن
همه زوم کردن به 5+1

باور کنید 5_ 1 هم بشه هیچ اتفاقی نمیفته

هی میگم نسل زیاد کنید

موندیم رو دست پدر مادر هامون سنمون بالا رفته

بیکاریم
و ... مجرد

...
خدایا دادمون رو ازشون بگیر


پاسخ:
حرفهاتون رو کاملا درک میکنم. چه فکرها که توی سرم داشتم. همیشه توی مدرسه و دانشگاه یه سرو گردن از بقیه بالاتر بودم. همیشه بهترین بودم...ولی الان چی... ولی حقیقت اینه که نباید منتظر بود تا کسی برامون کاری بکنه. همه به فکر خودشون هستند. ما هم باید کاری کنیم. درسته که مسئولین توی این وضع بی تقصیر نیستند ولی نباید همه تقصیرها رو هم گردن این و اون انداخت. چقدر دنبال کار گشتید. چقدر حاضرید از غرورتون بگذرید تا کار کنید. تا حرکتی نباشه هیچ اتفاقی نمیوفته. یا علی باید گفت.
اتفاقا من و مادرم امروز داشتیم راجع به ی موضوعی صحبت میکردیم اخرش رسیدیم به همین که خیلی ها بالاخره بنابر شرایط مجبور میشن برای ی مقدار پول هرچند ناچیز ی جایی که مناسب شون نیست کار کنند.(یعنی ارتباط چندانی با رشته شون نداشته باشه و حتی توانایی هاشون نادیده گرفته بشه.)
واقعا خیلی سخته...امیدوارم مشکلات ایشون هر چه سریع تر حل شه .و خوشحال برن سر خونه زندگی شون...
پاسخ:
متاسفانه این داستان تکراری بسیاری از جوونهای تحصیل کرده است و توی هر گوشه ای از شهر این آدمها رو میشه دید که دارن کارهای مختلفی انجام میدن. یکی شده راننده تاکسی. اون یکی شاگرد بقالی یکی دیگه جوراب فروش یکی هم مثل من نسخه پیچ. انشااله که مشکلات همه جوونهای کشور حل بشه و بتونن با خیال راحت و بدون دغدغه زندگی کنن. یا علی...
ببخشید الان اونوقت زن چرا گرفتن ایشون؟؟
من ک درک نمیکنم با این شرایط گل و بلبل زن گرفتن چیه؟؟؟
مسخره بود
معذرت میخوام آقای نسخه پیچ. من آدم رکیم.
پاسخ:
من با نظر شما موافق نیستم...قرار نیست که وقتی همه چیمون درست شد، ازدواج کنیم. ازدواج یعنی همراهی همدیگه توی روزهای خوش و سخت... تقسیم همه چیز. سختی ها و خوشی ها. کنار هم. با هم . برای هم ...
سلام خوبین دمت گرم
انگار ما دو تا عین برادر دوقلوییم
میدنی چرا؟ چون دقیقا داستان منتم مثل تو هستش با فوق لیسانس جغرافیا وارد داروخانه شدم از بس بیکاری کشیدم و حقوقمم خیلی کمه به خود قسطام نمیرسه حالا من موندم و یه دل پر درد
انشالله خدا بهمون رحم کنه
پاسخ:
انشااله مشکلات همه جوونها حل بشه. یا حق...
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۶ سیده ترمه موسوی
سلام
وبلاگ جالبی دارید،اینطور خاطره نوشتن ها رو‌دوست دارم ،جالبند
ان شاالله خدا به همه جوونا کمک کنه،مشکلات اقتصادیشون حل شه :) 

پاسخ:
سلام. خیلی ممنون. واقعا مشکلات اقتصادی ریشه بسیاری از مشکلات دیگه هست. انشااله با حل این مشکلات همه مشکلات جوونهامون حل بشه. یا علی...
خدا رو شکر  این آقا به عشقش رسیده

باور کنید من چند تا مشکل دارم
یکی اینکه از پایان نامه ارشدم دوساله که دفاع کردم و بیکارم
یکی اینکه هنوز هزینه های شرم آور و خصوصی دخترانه مو از پدرم میگیرم
یکی اینکه به عشقم نرسیدم

خواهش میکنم برا گشایش همه دعا کنید

منم برا این دوست و سایر عزیزانی که مشکلی بی پولی- غیرت- اعتماد به نفس- تحقیر- شکست در عشق-
بیکاری
و در نهایت اینها سیر شدن از زندگی و بی هدفی شدن  دعا میکنم
برا دوستان دل خوش و شاد هم دعا  میکنم که اونها هم بنده و خلق  خدان و الهی که خوش باشن

دعامون کنید لطفا
پاسخ:
انشااله که مشکلات شما و همه جوونهای این مملکت حل بشه. 
این حرف شما هم درست و ب جا.اما تأهل خیلی مسولیت سنگینیه..من ب شخصه از ازدواج ترس دارم.چ برسه شوهرم بیکار باشه ک آرامش فکری نداشته باشه...:(:(:(
منتظرخاطراتیما..^_^
پاسخ:
احتیاط و هوشیاری توی ازدواج خیلی خوبه ولی ترس نه. همه جا همینطوره. ترس میگه حالا که اینکار ریسک داره پس بیخیال...ولی یادتون باشه بیشتر مواقع(شاید هم همیشه) موفقیت نتیجه خطر کردن هست. 
یه مدت هست که خیلی گرفتارم... بعضا هر چند روز فرصت میکنم بیام و نظرها رو جواب بدم. به زودی با خاطره های جدید برمیگردم.
جانا سخن از زبان ما میگویی...
حیف اونهمهههه استرس شبای امتحان اگه بدونین زندگی من چه جهنمی بود ... انقدر مریضی کشیدیم از استرس الانم که بیکار و سرباریم
پاسخ:
متاسفانه این داستان هزاران هزار جوون ایرانی هست که با تحصیلات عالیه یا بیکار هستن و یا جاهایی  کار میکنن که ...
چ سخت..اره واقعا.ادم میترسه ازدواج کنه..:(
منم مهندس برقم.با رزومه عالی. یک سال و نیم تموم شده درسم اما همچنان دنبال کارم....الان ک دگ دنبال کارم برام مهم نیس رشته ام چیه.فقط کار باشه حقوقی داشته باشم ک بتونم مخارجمو تامین کنم :(
از صمیم قلبم برلی دوستمون دعا میکنم.انشالله کار خوبی پیدا بشه براشون.و برای تمام جوونهای فعال ما:(
پاسخ:
البته نباید از ازدواج ترسید. این دوستمون اگه ازدواج نکرده بود، مسلما الان هنوز هم بیکار بود و هیچ درآمدی نداشت. درسته که حقوقش کم هست و شرایط خوبی نداره ولی همین که الان یه کار داره و تونسته مهارتی رو بدست بیاره، همش به خاطر پشتکاری هست که ازدواج توی اون به وجود آورده. 
سلام
یه دفعه دیگه هم گفته بودم 99.8 درصد دکترا برخوردشون با مردم نگاه از بالا به پایینه.بیشترش هم تقصیر مردمه که فلانی دکتر حتماً بیشتر میفهمه و...
تو این کار اگه گرگ نباشی تیکه پارت میکنند
من خودم داروخونه قبلی یه بلای شبیه به همین سرم اومد قصشو یه دفعه تعریف کردم. اون موقع مجرد بودم دست دکتر گذاشتم تو پوست گردو و با خودم عهد کرده بودم که دیگه داروخونه کار نکنم که شرایط جور دیگه ای رقم خورد
نمیدونم این دوستمون که پست گذاشته متن منو میخونه یا نه هر کسی شرایطش با بقیه فرق میکنه ولی تنها امیدواری که من دیدم و فکر میکنم مثل بقیه دوستان تو این بلاگ هست وفاداری خانمش تو این شرایطه که به پاش مونده من بودم حتماً حتماً هر روز ازش تشکر میکردم چون تنها دلگرمی شما برای ادامه این شرایط بدددد ایشونه
نمیخوام فاز نصیحت و اینا باشه ولی اگه شهرتون مثل ما کار فراوون بود اگه میخاستی بیایی داروخونه کار کنی و نظر من و میپرسیدی جوری منصرفت میکردم که دیگه دارو هم نری از داروخونه بگیری
پاسخ:
سلام دوست عزیز. متاسفانه شرایط نسخه پیچ ها اصلا توی کشور ما مناسب نیست و بسیاری از داروخونه ها در حق اونها ظلم میکنن. البته خود نسخه پیچ ها هم تو این مسئله بی تقصیر نیستند. نسخه پیچ هایی که حاضرن با حقوق بسیار ناچیز و بدون بیمه کار کنن در حق همکارانشون هم بی انصافی میکنن. هر چند که بیشترین ظلم رو به خودشون میکنن.
سلام برا این دوستمون گشایش از خدا آرزو میکنم
خدا به داد ما جوون ها برسه
اینها رو کاش رهبر بدونه و رئیس جمهور و گرنه ما که میدونیم
من خودم فوق لیسانس صنایع غذایی ام - با لیسانسم دو سال بیکار بودم مجبور شدم ارشد بخونم
کلی مصیبت پایان نامه و هزینه
الان دوساله که دفاع کردم و دنبال کارم فقط منشی گری بهم پیشنهاد شده

خودمم بیکارم و از افسردگی رنج میبرم
دارم دارو اعصاب میخورم

پاسخ:
سلام. البته که مسئولین از این مشکلات خبر دارن. مهم اینه که بتونن اقدامی برای حل این مشکلات بکنن. انشااله که با رفع تحریم ها وضعیت بهتر بشه و جوون ها بتون کار مناسب خودشون رو پیدا کنن. هر چند زیاد هم نمیشه امیدوار بود.
۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۳:۰۸ فروهر وَ فرداد
خب پس نسخه پیچی شغلیه که...بری داخلش دیگه راه نجات نداره
مگر اینکه فکری بشه برای یک وام 
یا پولی برسه که بتونی کار دیگه ایی بکنی

من اگر جای این اقا بودم...تا عقد هست بهترین دورانه...یه ماه تموم میومدم بیرون از داروخونه میگشتم دنبال کار دیگه ایی

در ضمن دوران عقد قدیمها بهترین دوران بوده...الان من ندیدم کسی از دوران عقدش دل خوشی داشته باشه....بعد از عروسی میفهمی...توی دوران عقد چقدر شرایطت سخت بوده..هی خونه اینا هی خونه اونا 
هنوزم دو طرف حرف خانواده ها رو تو همه چی تاثیر میدن.....
کلا دوران جالبی نیست
پاسخ:
متاسفانه الان بیشتر طلاقها توی دوران عقد اتفاق میوفته. دخالت بیش از حد خانواده ها و تاثیری که طرفین از خانواده هاشون دارن. نه متاهل درست و حسابی هستن و نه مجرد. یه چیزی شبیه برزخ. مخصوصا وقتی که دو تا خانواده باهم خوب نباشن، جهنمی میشه برای دختر و پسر. 
به نظر من ایشون میتونن بدون اینکه از داروخونه بیان بیرون، موقع فراقت دنبال شرایط کاری بهتر بگردن و اگه شرایط خوبی پیدا کردن بعدا از داروخونه بیان بیرون. انشااله که مشکل این عزیزمون به زودی حل بشه.

۲۲ تیر ۹۴ ، ۲۳:۳۲ ✿✿ یاشل ✿✿
جالبه که این جوونا اصرار دارن زودم تشکیل خانواده بدن.خب یکم بیشتر صبر میکردن.اما به نظرم حقوقش واسه اول کار بد نبوده اما حالا که با تجربه شده یا باید درخواست حقوق بیشتر کنه یا بره جایی که قدرشو بدونن.فکر نمیکردم اوضاع کار واسه پسرا اینقدر بد باشه.تو شهر ما کار زیاده هر کی یه فنی بلد باشه کار خوب پیدا میکنه.خانمشم اگه از دفترداری شروع کنه بدنیست تا بعد بره سراغ شغل مورد علاقه ش
پاسخ:
البته به نظر من کسانی که زودتر تشکیل خانواده میدن درسته که در ابتدای راه سختی زیادی میکشن ولی از بقیه هم سن و سالهای خودشون موفقتر میشن و زودتر صاحب خونه و زندگی میشن. بیشتر هم قدر هم رو میدونم. با کسانی که اعتقاد دارن باید قبل از ازدواج خونه و ماشین و ویلا و خلاصه همه چیز داشت موافق نیستم. زندگی رو باهم باید ساخت.
در مورد حقوق هم باید بگم که شاید این حقوق توی یه شهر کوچیک بد هم نباشه ولی برای شهری مثل تهران کم هست. متاسفانه با این اوضاع اشتغال کارفرماها، پرسنل خودشون رو خیلی اذیت میکنن. اگه میدونستن که این رفتار باعث میشه پرسنل  بره و یه جای دیگه کار کنه، هرگز به خودشون این اجازه رو نمیدان که با پرسنل بد رفتاری کنن.
چی بگم که با تموم وجودم درکش می کنم این دوست رو که منم دوان عقدم شده بود غصه بیکاری و بی پولی همسرم
پاسخ:
بله. دوران عقد با تموم شیرینی که داره، سختی های خاص خودش رو هم داره.
شرایط این آقا واقعا خیلی سخته من کاملا درک میکنم. همسر من با داشتن مدرک مهندسی شیمی و گرایش طراحی فرآیندصنعت نفت  اون هم از دانشگاه دولتی یکسال و نیم دنبال کار میگشت واسه همین دوران عقدمون خیلی تلخ گذشت اصلا دوست ندارم به اون زمان فکر کنم.آقای عزیز اوضاع همینجور نمیمونه با پشتکار درست میشه انشالله، ما که الان از زنگیمون خیلی راضی هستیم اون شرایط سخت من و همسرم رو خیلی به هم نزدیک کردبه همسرم افتخار میکنم چون میدونم چجوری از زیر صفر شروع کرده و از هیچ زندگی ساختیم. آقای محترم شرایط شما سخته ولی یک شانس خیلی خیلی بزرگ آوردید و اون هم همراهی همه جانبه خانم محترم شماست. خداییش هر کسی با این شرایط کنار نمیاد. انشالله خوشبخت بشید.
پاسخ:
توی شرایط سخت آدمها این فرصت رو دارن که همدیگه رو بهتر بشناسن. زندگی هایی که از صفر شروع میشه اگه تحمل بشه، معمولا پایداری بیشتری دارن. امیدوارم مشکل همه جوونهای کشور عزیزمون حل بشه و بتونن اون زندگی که در حد و اندازه های خودشون هست رو داشته باشن. 
۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۱:۳۱ یه هم زبون
کی قراره این وضعیت درست بشه؟ کی باید پاسخگو باشه؟ جواب نگاه مستاصل بچه هامونو چی بدیم؟!! کی رو براش مثال بزنیم برای ترسیم آینده خوبش در قبال تلاشش؟ جوانان پاک و درسخوان رو با آینده های پا در هوا؟!!!! افسوووووووووووس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
یادمه بچه که بودیم به ما میگفتن که اگه درس نخونی بد بخت میشی. بیچاره میشی. الان فقط اونهایی موفق هستند که درس خوندن. و ما درس خوندیم. بهتر از همه‌ی هم سن و سالام. همیشه شاگرد خوب کلاس بود. کسی بودم که توی فامیل همه منو برای بچه هاشون مثال میزدن و دوست داشتن که بچه اونها هم مثل من درس خون باشه. ولی الان همون بچه تنبلها اکثرا وضشون توپ شده و شاسی بلند سوار میشن. من هم ... میترسم الگوی بچه هامون همینها بشن. میترسم...
۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۵ باران شمال
منم از خوانندگان خاموشتون  هستم که در برابر این مطلب نتونستم عکس العملی نشان ندم. از صمیم قلب دعا می کنم مشکل این دوستمان و البته شما حل شود. منم کارشناسی برق دارم. سال 89 فارغ التحصیل شدم و هنوز نتونستم کار پیدا کنم اونقدر این موضوع اذیتم می کنه که نا خوداگاه وقتی تو یه جمعی می شنوم کسی شاغله اونم با سن کمتر از من ، حالم به شدت بد میشه، باور کنید تا مدتها برای رفت و آمد  با فردی که شاغل رسمی بود اونم با رشته تحصیلی مشابه من و چهار سال کوچکتر، با خودم درگیر بودم . مسئله حسادت اصلا نیست، همش فکر می کنم این همه درس خوندن با مدل بالای 19 چه فایده ای داشت.........
پاسخ:
حس شما رو کاملا درک میکنم. همه ما با آرزوی های بزرگی درس خوندیم و الان خودمون رو شکست خورده‌های بزرگی می‌بینیم. شبهای امتحان و بی خوابی هاش، رفت و آمدهای مکرر، استرس، فشار واقعا برای چی بود؟ برای رسیدن به جایی! ولی الان هیچی! 
چقدر بد...این چه مملکتیه واسه ما ساختن
پاسخ:
واقعا این مملکت رو کی ساخته؟
فرد فرد ما هستیم که مملکت رو میسازیم. من خودم نمیتونم بگم که اگه من روزی یه کارفرما بشم میتونم اونطوری که الان از کارفرمام انتظار دارم رفتار کنم؟ همه چیز همینطوره. یعنی اگه من کاره‌ای بودم وضعیت بهتر از این بود؟ انشاله که هر کسی به هر جایی میرسه، خدا رو فراموش نکنه و بجز نفع شخصی به چیزهای دیگه ای فکر کنه.
سلام
من مدتهاست وبلاگتون خاموش میخونم
امشب که این داستان این دوست رو خوندم.. واقعا دلم گرفت
الان  صدای اذان صبح پیچیده تو خونم... گرچه من و همسرم هم ی جورایی مشکلاتی از این دست داریم ... اما واقعا از اعماق قلبم. برای دوستتون و همچنین شما دعا کردم
ب امید خدا بزودی درهای روشنی و برکت به زندگی هاتون .. زندگی هامون باز میشه

پاسخ:
سلام.
متاسفانه تعداد آدمهایی که شرایط مشابه دارن، کم نیست و روز به روز در حال افزایش هست. 
ممنون از دعای خیرتون.
پایدار باشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">