خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۵، ۲۰:۱۶ - زی زی
    الو

باز هم به دنبال کار

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۴:۵۵ ب.ظ

از همون فردای روزی که از داروخونه اومدیم بیرون، گشتن به دنبال کار رو شروع کردیم. اولین مقصدمون، خیابون هفده شهریور بود. جایی که بیشتر از هر جای دیگه تبریز، توش داروخونه بود. اول خیابون ماشین رو پارک کردم و با توکل به خدا، وارد اولین داروخونه شدم...

داروخونه زیاد شلوغ نبود. یه نفر که نفهمیدم دکتر بود یا نسخه پیچ، داشت دستور داروها رو به مریض توضیح میداد. منتظر موندم تا کارشون تموم بشه. بعد از اینکه دستور داروها رو نوشت، اونها رو تو کیسه پلاستیکی ریخت و تحویل مریض داد و از من خواست که اگه نسخه دارم تحویل بدم. گفتم، نسخه ندارم، میخواستم بپرسم که آیا نیاز به نسخه پیچ دارید یا نه؟ و اون خیلی راحت و بدون اینکه چیزی بپرسه گفت نه. نا امید از داروخونه اومدم بیرون و دو تا مغازه اونورتر وارد داروخونه دوم شدم. ایجا کمی شلوغتر بود. چند تا مریض باکوئی بودند که جلوی پیشخون رو گرفته بودند و مرتب حرف میزدند. چند دقیقه ای منتظر شدم ولی انگار به این زودی ها کارشون تموم نمیشد. از داروخونه بیرون اومدم تا وقتی که سرشون کمی آرومتر باشه، برگردم و ازشون بپرسم که نسخه پیچ میخوان یا نه. وارد داروخونه بعدی شدم. داخل داروخونه کسی نبود. یه پسر جوون پشت میز نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد. تلفنش که تموم شد ازش پرسیدم که نیاز به نسخه پیچ دارن یا نه؟ و دوباره جواب نه رو شنیدم. داورخونه بعدی که وارد اون شدم، بزرگتر بود و موقعیت بهتری داشت. سه یا چهار نفر توش مشغول کار بودند. یکی از اونها روپوش سفید رنگی پوشیده بود و داشت قیمت نسخه رو محاسبه میکرد. به نظرم اومد که شاید دکتر داروساز اون باشه. سوالم رو ازش پرسیدم. سرش رو از نسخه بلند کرد و یه نگاه از بالا به پایین به من انداخت. گفت آقای دکتر الان اینجا نیستن. بعد از ظهر میان. در این مورد باید با ایشون صحبت کنید. تشکر کردم و از داروخونه اومدم بیرون. دو تا مغازه اون طرفتر وارد داروخونه بعدی شدم. داخل داروخانه خیلی شیک و تمیز بود. ولی بیشتر قفسه ها خالی و یا نصفه بودند. مشخص بود که داروخونه تازه افتتحاح شده بود. یه نفر پشت پیشخون نشسته بود و مشغول خوندن چند صفحه کاغذ بود. وقتی سلام کردم متوجه حضور من شد. سرش رو بلند کرد و از بالای عینک نگاهی به من انداخت. ازم پرسید کاری داشتید؟با چند ثانیه مکث سوالم رو ازش پرسیدم. ازم پرسید چقدر به کار نسخه پیچی وارد هستید؟ من هم گفتم که حدود سه سالی میشه که تو داروخونه کار میکنم. در حالی که نیم نگاهی به کاغذهای روی پیشخون داشت بهم گفت: راستش ما تازه این داروخونه رو باز کردیم و همونطور که میبینی، زیاد مشتری نداریم. فعلا نیازی به نسخه پیچ ماهر نداریم. از گوشه کاغذهایی که داشت اونها رو میخوند یه تیکه کوچیک جدا کرد و ازم خواست تا اسم و شماره همراهم رو براش بنویسم. در حالی که داشتم شماره خودم رو روی کاغذ مینوشتم ازم پرسید راستی چرا از اون داروخونه اومدی بیرون؟ جواب قانع کننده ای برای سوالش نداشتم. چند ثانیه ای مکث کردم و گفتم: اونجا دیگه نیازی به من نداشتن...

نظرات  (۳)

منم مثل خودتم انشالله یه داروخونه خوب گیرت بیفته امید ت به خدا باشه
پاسخ:
امیدورام هر اون چیزی که به صلاحمون هست، همون اتفاق بیوفته. نمیدونم منظورتون از مثل من چی هست ولی هر چی که باشه امیدوارم برای شما هم بهترین ها اتفاق بیوفته.
۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۷:۲۵ محمدمهدی باقری
سلام دوست بیانی من
ان شاءالله ک خوبی
اومدم یه پیشنهاد بدم
امیدوارم موافقت کنی
از اون جا که مطالب و پست ها در بیان تنها توسط کسانی میتونه لایک بشه که توی سرویس بیان عضو هستن اومدم ازتون بخوام ک تبادل لینک داشته باشیم و مطالبمون رو به هم معرفی کنیم و با هم همکاری داشته باشیم و برای مطالبمون نظراتمون رو بگیم و لایک کنیم
امید وارم موافق باشید
اگر موافقید من رو با عنوان " محمد مهدی باقری ، سرباز صفر " لینک کنید و اطلاع بدید که به سرعت شما رو لینک کنم
,وبلاگ من
http://sarbaz0.blog.ir/
http://sarbaz0.blog.ir/
http://sarbaz0.blog.ir/
به سرعت
یه وخ فک نکنید این پیام رو میدم ک شما لینک کنید و بعد خودم لینک کردن شما رو پشت گوش بندازم
امیدوارم نظرتون مثبت باشه
پس منتظر جوابتون هستم
التماس دعا
یا علی مدد
پاسخ:
سلام دوست عزیز. ممنون از لطفتون. وبلاگ نسخه پیچ فقط به سایتها و وبلاگهای مرتبط لینک میده. موفق باشید.
۲۵ مهر ۹۳ ، ۲۱:۱۶ امیرحسین خوشدل
دلسرد نشو دوست من ، ایشالله قسمت طوری میشه که یه جای خوب پیدا میکنی واس کار ، برکت توراهه و با خودش روزیشو میاره.
پاسخ:
سلام دوست عزیز. امیدوارم همونطوری که فرمودید بشه. نظرات امید بخش شما به من دلگرمی میده. متشکرم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">