خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۵، ۲۰:۱۶ - زی زی
    الو

بازرس ویژه

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۰۴ ب.ظ

 قبلا هم براتون گفته بودم که داروخونه ما با یکی از داروخونه های این حوالی مشکل داره و با هم دشمنی میکنن.این دشمنی برمیگرده به اوایل تاسیس داروخونه ما. تا قبل از اون موقع این داروخونه که توی طبقه همکف یکی از شلوغترین ساختمانهای پزشکان این حوالی واقع شده تا پاسی از شب باز بود و تا جایی که در توان داشت به ملت خدمت میکرد. این روند ادامه داشت تا زمانی که داروخونه شباروزی ما افتتاح میشه...

از وقتی که داروخونه ما افتتحاح میشه از این داروخونه خواسته میشه که لطف کنن و فقط تا ساعت ده شب باز باشن و بعد از اون اجازه بدن تا داروخونه های شبانه روزی مسئولیت خدمت رو به ملت به دوش بکشند. ولی ظاهرا این آقا قبول نمیکنه و راضی نمیشه که توی این کار ثواب کسانی باهاش شریک باشن. مسئولین داروخونه ما هم کا تا پاسی از شب منتظر قدوم پر برکت مریضها میموندن ولی خبری از  مریضها و نسخه هاشون نمیشد. البته تو این مدت کارهایی هم برای کشوندن مریضها به داروخونه میکردند. مثلا اون اوایل هر روز روی بولتن اون ساختمون کاغذ میچسبوندن که داروخونه شباروزی چند متر جلوتر دایر میباشد. ولی این نوشته در عرض چند دقیقه به طرز مرموزی منهدم میشد. یا بعدها که یه نفر جلوی اون ساختمون مامور کردن که بعد از ساعت ذه شب اونجا وایسه و مریضها رو به طرف داروخونه هدایت کنه ولی اون هم به طرز مرموزی مورد ضرب و شتم قرار میگیره. خلاصه کار به شکایت و دادگاه این چیزها میکشه. و کار تا جایی بالا میگره که رئیس علوم پزشکی تبریز شخصا در این مورد دستور صادر میکنه. به هر حال بعد از کلی پیگیری این داروخونه مجبور میشه بعد از ساعت ده شب داروخونه رو تعطیل کنه.  اما اخیرا مدتی بود که این داروخونه با شیب ملایم به طور نامحسوس در حال افزایش ساعات کاری خودش بود. تا جایی که این اواخر تا حوالی ساعت یازده مشغول خدمت رسانی بود. این مسئله باعث شد آقای دکتر دوباره سری به معاونت دارو بزنه و ازشون بخواد که اقداماتی در این مورد انجام بدن. 

حوالی ساعت ده شب بود که دو نفر با کت و شلوار مرتب و کیف به دست وارد داروخونه شدن. از ظاهرشون مشخص بود که برای گرفتن دارو به داروخونه نیومد.تا چشم آقای دکتر به اینها افتاد از جاش پرید و سلام گرمی بهشون داد و اونها رو به این طرف پیشخون راهنمایی کرد. اونها از طرف علوم پزشکی برای بازرسی اومده بودن. یکیشون که هیکل درشتتری داشت به نظر مقام بالاتری داشت. دکتر که از جاش بلند شده بود صندلی خودش رو به بازرس ویژه داد و خودش سرپا وایساد و شروع کرد که آه و ناله که اون داروخونه تا دیر وقت بازه و ما اینجا تا صبح بیکار میشینیم. از مشکلات اداره داروخونه شبانه روزی، چکهای برگشتی، بو پولی و بدبختی اونقدر گفت که بازرس بیچاره کم مونده بود به حال ما گریه کنه. حوالی ساعت ده و نیم بود که بازرس هیکلی به همکارش اشاره کرد که بلند بشه و سری به اون داروخونه بزنن. آقای دکتر در حالی که داشت بدرقشون میکرد ازشون خواست که درس خوبی بهش بدن تا این دفعه دیگه جرات نکنه بعد از ساعت مقرر داروخونه رو باز کنه.حالا چند روزی از این ماجرا گذشته و اون داروخونه درست سر ساعت داروخونه رو تعطیل میکنه و افتخار خدمت شبانه روزی و بی چشمداشت رو به داروخونه ما میده. 

نظرات  (۲)

سلام سایت شاداب و سرحالی داری

خوشحال میشم به سایت من مراجعه کنی و باهم تبادل لینک داشته باشیم

در صورت موافق بودن به سایت ما مراجعه کنید و برای تبادل لینک اعلام آمادگی کنید

www.dam-dash.blog.ir

پاسخ:
سلام...ممنون از لطف شما. متاسفانه امکان لینک شدن وبلاگهای غیر مرتبط وجود ندارد.
موفق باشید.
۰۱ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۱۳ فروهر وَ فرداد
نوروزتون پیروز ...دکتر..........
بازرسیتون همیشه...ایزن بازرسیا باد..........
پاسخ:
نوروز شما هم خوش و پر برکت باشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">