خاطرات یک نسخه پیچ

من یک نسخه پیچم. یعنی تو داروخونه کار میکنم. هر روز اتفاقات جالبی برام میوفته که میخوام اونها رو با شما در میون بگذارم...

آخرین خاطرات
پربیننده ترین خاطرات
خاطرات پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۰ شهریور ۹۷، ۰۱:۳۵ - سهر
    سلام

چند روز پیش بود که توی یکی از پیامهای خصوصی که برام گذاشته بودن، یکی از نسخه پیچ‌ها داستان نسخه پیچ شدنش رو برام فرستاده بود. داستانی که بی شباهت به داستان من نبود. یک تحصیل کرده دانشگاهی که مجبور شده بود توی یکی از داروخانه‌ها نسخه پیچی کنه. حرفهای این دوستمون که توی این پیام نوشته بود بسیار دلنشین و در عین حال دردناک بود. حیفم اومد که تنها خواننده‌ی این متن دلنشین من باشم و از ایشون خواستم که در صورتی که رضایت داشته باشن، این داستان رو توی وبلاگ انتشار بدم. متنی که توی ادامه مطلب می‌خونید عینا نوشته شده‌ی ایشون هست. فقط بعضی از اسمهای خاص به درخواست خودشون عوض شدن...

۲۹ نظر ۲۱ تیر ۹۴ ، ۲۳:۲۰

پارسال درست همین روزها بود که دکتر اون داروخونه که بودم، حسابی قاطی کرده بود و رفتارش با ما حسابی بد شده بود. دلیل این رفتارش شاید کسادی کار داروخونه توی رمضان بود یا شاید هم مشکلات دیگه ای که توی زندگیش داشت. منشاء این رفتارها هر چیزی که بود، دل من رو خیلی رنجوند و پارسال توی شب قدر در حالی که دلم از دکتر خیلی پر بود، از  خدا خواستم که هر چه زودتر منو از این جهنم رهایی بده. الان درست یک سال از اون روز میگذره...

۱۳ نظر ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۷:۵۷
برخی از شغل‌ها هستند که محرم راز مردم به حساب میان. مثل پزشکها، مشاورها، قاضی‌ها و برخی از شغلهای دیگه. یکی از این شغلها هم که در برخی از مواقع محرم راز مردم به حساب میان، نسخه پیچها هستند...
۱۴ نظر ۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۹:۱۵

اول از هر چیز، لازم میدونم از همه دوستانی که توی این مدت که خبری از پست جدید توی وبلاگ نبود، من رو تنها نذاشتن و با نظراتشون منو به ادامه کار دلگرم کردن، تشکر کنم. همونطور که در جواب نظرات برخی از دوستان که نگران حال من بودن، نوشته بودم، اخیرا توی یکی از داروخونه‌ها مشغول کار شدم و کم کم دارم، توی این داروخونه، ثبات پیدا میکنم. این داروخونه هم شرایط خاصی داره که کم کم توی پست‌های آینده باهاش بیشتر آشنا میشید. توی این پست قصد دارم داستان رفتنم به این داروخونه رو براتون بازگو کنم...

۱۷ نظر ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۴۹

توی این مدتی که دنبال کار می‌گردم، به خیلی از داروخونه‌ها سر زدم. بیشترشون که همون اول میگن، نیازی به نسخه‌پیچ ندارن و خیال ما و خودشون رو راحت می‌کنن. بعضی‌ها هم بعد از کلی سوال و جواب و آزمون میگن که نشد. بعضی‌ها هم هستند که میگن بیا چند روزی برای ما آزمایشی( یعنی بدون حقوق) کار کن تا ببینیم چی میشه! توی همین گشت و گذارهایی که توی سطح شهر  داشتم، رسیدم به یکی از داروخونه‌هایی که تازه داشت قفسه‌هاش رو میزد و خودش رو برای بازدید بازرسین معاونت و گرفتن مجوز افتتاح آماده می‌کرد...


۴۵ نظر ۰۱ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۰۳

چند سالی بود که دلم برای رفتن به مشهد لک زده بود. کار توی داروخونه شرایط خاصی داشت که اجازه همچین سفری رو به ما نمی‌داد. خیلی دوست داشتیم بعد از مراسم عروسی برای ماه عسل به مشهد سفر کنیم ولی اون زمان فقط یه روز تونستیم از داروخونه مرخصی بگیریم. اون هم با کلی درد سر و مکافات. حالا که دیگه بیکار شدیم، فرصت مناسبی برای این سفر میتونه باشه. اینطور شد که دعوت امام رضا رو لبیک گفتیم و چمدون‌هامون رو برای سفر به مشهد بستیم...

۱۰ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۴۷

قبل از اینکه توی این داروخونه شروع به کار بکنیم، زمانی که با دکتر در مورد شرایط کار توی این داروخونه صحبت میکردیم، دکتر بهمون گفته بود که من آدم رو راستی هستم و دوست دارم همه چیز رو مستقیم و شفاف با طرف مقابلم در میون بذارم و اهل رو در بایستی نیستم و از شما هم همین انتظار رو دارم. دوست دارم با من خیلی راحت باشید و حرفهاتون رو رک و پوست کننده به خودم بگید. ما هم از این حرف دکتر خیلی خوشمون اومده بود و از اینکه با همچین آدم با شعوری طرف خواهیم بود خیلی خوشحال بودیم. به همین خاطر هم تصمیم گرفتیم که در مورد مسائل داروخونه خیلی راحت و صمیمی به صحبت بشینیم و راه حلی مشترک پیدا کنیم. رفتار دکتر توی این مدت ما رو بسیار ناراحت کرده بود و قصد داشتیم بهش بگیم که این رفتار شایسته ما نیست و دوست داریم با ما به نوع دیگه ای رفتار بشه...


۲۴ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۵۰
اول از همه چیز بابت تاخیر سه هفته ای در نوشتن پست جدید از همه خوانندگان دایمی وبلاگ معذرت میخوام. خیلی گرفتار بودم. توی پست آخر براتون نوشته بودم که قرار شد به همراه همسرم توی یه داروخونه جدید مشغول کار بشیم. کار کردن همسرم در کنار من علاوه بر اینکه حقوقمون دو برابر میشد مزایای دیگه ای هم داشت. اول اینکه همسرم مشکل رفت و آمد نداشت و باهم به داروخونه میرفتیم و برمیگشتیم و همچنین حضور من در کنار همسرم محیط بهتری رو برای کار میتونست براش فراهم کنه و راحتتر میتونست کار کنه. ولی از همه مهمتر این بود که در حین کار کنار هم بودیم و ساعات کاری برامون سخت نمیگذشت. تنها مشکل مسئله نگهداری از دخترم توی ساعات کار داروخونه بود. که با هماهنگی هایی که انجام شد قرار شد که این مسئولیت سنگین رو به مادر همسرم بسپاریم. به هر حال با سبک و سنگین کردن معایب و مزایای این داروخونه تصمیم گرفتیم که پیشنهاد آقای دکتر رو  قبول کنیم. ولی مسئله به این سادگی هم نبود...
۱۴ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۲۱

بعد از تماس آقای دکتر با همسرم در مورد پیشنهاد آقای دکتر به بحث نشستیم. بحثی که موضوع اصلی اون نگهداری و مواظبت از دخترمون بود. موضوعی که از اهمیت ویژه ای برای ما برخوردار بود و به هیچ وجه نمیشد ازش گذشت...

 

۱۶ نظر ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۱۷

یکی از مهترین سختی های کار کردن توی داروخونه شبانه روزی اینه که توی روزهای خاص، که معمولا همه تعطیل هستند، مجبوری باز هم توی داروخونه باشی. یکی از خاصترین روزهای ما ایرانی ها، روز سیزده به در هست که سعی میکنیم توی این روز خودمون رو از چهار دیواریها آزاد کنیم و به آغوش طبیعت برگردیم...

۱۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۵۳